جیغ بنفش

و این منم.سپنتا یک کلمه تازه متولد شده/یک آواز ناتمام/یک زمین حریص باران/یک موجود تشنه زندگی!

شاید وقتی دیگر!
نویسنده : سپنتا - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٥
 

این بیست و سومین  و آخرین یادداشتم است در طول این شش ماه وبلاگ داری.

در طی این مدت اتفاقات زیادی را تجربه کردم که موجب تغییرات اساسی در من شدند.

حالا بزرگتر شده ام و برای رسیدن به اهدافم مصمم تر.

هر چند یکبار فرصت پریدن را از دست دادم اما اینبار میروم تا در این مدت باقی مانده سه ماهه تمام توانم را برای پروازی عظیم تر در بالهایم جمع کنم. 

نمیدانم سرانجام کار چه خواهد شد,اما میدانم که برای پیروزی قدم در این میدان مبارزه خواهم گذاشت.

به آن که حمایت ورحمت پروردگار نصیب همه ی بندگان روسیاهش باشد,یا حق.

 


 
comment نظرات ()

 
مگر ممکن است؟!
نویسنده : سپنتا - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦
 

 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
 چه قدر هم تنها
 خیال می کنم
 دچار آن رنگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست *.......................

وقتی می خوانمش پر از حیرت میشوم و مدام فکر میکنم مگر میشود انسان به این همه لطافت و این همه احساس دست یابد.

چه فکر نازک غمناکی,تعبیر به این زیبایی دل مرا می برد تا آنجا که دلم می خواهد وقتی سهراب داشت این شعر را میسرود, می نشستم روبه رویش و فقط نگاهش میکردم,و به این فکر میکردم که مگر ممکن است بشود این همه احساس را به کلمه در آورد,مگر ممکن است؟!.................

*شعر مسافر,سروده سهراب سپهری

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
چیزی شبیه اعتراف
نویسنده : سپنتا - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

دوشنبه چهاردهم بهمن ماه87

1.خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم.هر چند فصل امتحانات بود و سرم گرم درس ,اما میلی هم به نوشتن نداشتم.شاید به این دلیل که اینجارو دوست ندارم.چون هر بار که میام نوشته هامو می خونم  حس خوبی بهم دست نمیده.درسته که حرفها,حرفهای منند اما انگار یه غریبه اونا رو نوشته وهمین موضوع اذیتم میکنه.

روزی که این وبلاگو زدم دلم می خواست حداقل اینجا که شده خودم باشم,خود خودم.........اما نتونستم.نشد که حرفهامو با کلمات خودم بگم,نشد صمیمیتی که دلم میخوادو ایجاد کنم.

یکی از دردهای بزرگه من اینه که از آدم ها میترسم,می ترسم باهاشون صمیمی بشم, میترسم اونا وجود واقعی منو ببینن,این ترس دلایل زیادی داره که خیلیاشو تونستم از بین ببرم و خیلیاشو تا ابد نمیتونم تغییر بدم ولی با همه اینها من دلم میخواد از پیله ام دربیام و جرات پیدا کنم خودم باشم و برای همین برگشتم که وبلاگمو از تعطیلی در بیارم.می نویسم تا روزی که بتونم خودمو در کلماتم جاری کنم.برام دعا کنید.

2.برای اهورا:دوست عزیز این پایین رو ببین

[ط±ظˆ ط§ظ†ط¬ط§ظ… ظ†ط¯ظ‡
ظˆ ع©ط§ط±غ
Œ ع©ظ‡ ط¯ظˆط³طھ ط¯ط§ط±غŒ ظˆ ظ…غŒ ط®ظˆط§غŒ ط§ظ†ط¬ط§ظ… ط¨ط¯غŒ ط±ظˆ ظ‡ط± ط¬ظˆط± ع©ظ‡ ظ‡ط³طھ ط§ظ†ط¬ط§ظ… ط¨ط¯ظ‡]

نمیدونم چی شده اما من همه کامنت دونی وبلاگتو  اینجوری میبینم,هرچی هم برات مینویسم همین جوری میشه.ازت ممنونم که به وبم سر میزنی امیدوارم مشکل حل بشه و بتونم برات کامنت بذارم.

3.دوستی در مورد خانم آرانداتی روی ازم  پرسیده بود. منم چیز زیادی درباره اش نمیدونم جز اینکه ((خدای چیزهای کوچک))اولین کتابشه و خودشم دانشجوی معماری بوده.اینم یه جمله  از استای عزیز این کتاب((با تاسف, مرده زنده نمیشود))

 

 

 

 


 


 
comment نظرات ()

 
حسین
نویسنده : سپنتا - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
 

 

آمدم از تو بنویسم,حرفی برای گفتن نبود.

کلمات در زلالی روحت محوشده بودند.

و مرا چیزی جز یک حسرت عظیم نمانده بود.

صدایت کردم و خودم را سپردم به زمزمه ی نام مطهرتت.

و سالهاست که از این زمزمه  مستم.

 


 
comment نظرات ()

 
مترسک
نویسنده : سپنتا - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤
 

چهارشنبه 4 دی ماه 1387

چرا دوست داریم آدم ها رو تعریف هامون محدود کنیم؟این چه عادت مزخرفیه که دوست داریم به هرچیزی برچسب بزنیم و توی یه چارت مشخصی طبقه بندی کنیم؟چه کسی میتونه من انسان رو مجبور به پذیرش تعریف های مزخرفی کنه که از ذهن بشری مثل خودم گذشته و آمیخته به هزاران عقده وتفکر ناسالم بوده؟!چه کسی میتونه غیر از من, زنانگی منو درک کنه و براش قانون بتراشه؟؟؟

پر از اعتراضم نسبت به همه دیدگاه های مرسومی که نسبت به من و جنسیتم در جوامع بشری رواج دارن,دیدگاههایی که هیچ دلیل عقلانی و انسانی پشتشون نیست,دیدگاه هایی که جز خود کم بینی و حقارت چیزی را برای  جنس من, به ارمغان نمیارن!

ونکته تاسف بارش اینه که خیلی از ماها به دلیل عدم آگاهی یک عمر خودمونو به این عقاید زنجیر میکنیم و اونا رو به عنوان قوانین لایتغیر خدایی می پذیریم!عقایدی که نه تنها ما رو به انسانیت نزدیک نمی کنن, بلکه بیشتر از ما یه مترسک میسازند تا یه موجود دارای شعور و نبوغ.

 


 
comment نظرات ()

 
ای روح بی قرار درد آشنا!
نویسنده : سپنتا - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠
 

روزی بال هایم را از هم خواهم گشود و پرواز خواهم کرد.

روزی  آسمان را در پهنه ی بال هایم خواهم گرفت و چون تیر؛ برق آسا گذر خواهم کرد.

روزی چشمها یم را در چشم هایت خواهم دوخت.

روزی نگاهم  در نگاهت گره خواهد خورد.

روزی لرزیدن قلبت را احساس خواهی کرد چونان امروز من,که لرزش اش را حس می کنم.

روزی اوج خواهم گرفت و دستانت را خواهم دید که در جستجویم به سوی آسمان دراز شده اند.

روزی اسمم در خاطرت حک خواهد شد و تو را اندوهی عمیق از این آشنایی نصیب خواهد آمد.

روزی عبور خواهم کرد از تو, بی آنکه مجالی داشته باشم برای تو!

من امروز تو را به عظمت آن لحظه فرا می خوانم,صدایم را میشنوی؟!

 اما بدان,تو را تا ابد در یاد خواهم داشت,ای روح بی قرار درد آشنا!


 
comment نظرات ()

 
دریابم!
نویسنده : سپنتا - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦
 

 

گاه درد تا مغز استخوانم می رود.گاه تا بن روحم میسوزم.

 گاه همچنان که می خندم  کلمات چون خنجر بر قلبم  می نشینند.

گاه سکوت می کنم و در زیر ضربات تازیانه وار جملات تنها می مانم.

گاه مالامال دردم و در این دنیا کسی را تاب شنیدن دردهایم نیست.

هیچ کس نمی داند پشت آن صورت همیشه بی غم, چه اندوه عظیمی خفته است.هیچ کس جز تو!

و مرا تنها از تو امید یاری است.دریابم!

 


 
comment نظرات ()

 
خدای چیزهای کوچک
نویسنده : سپنتا - ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦
 

خانم آرانداتی روی از شما ممنونم که مرا به بزم خدای چیزهای کوچک فرا خواندید.

از اینکه مرا بردید به هندوستان دهه ی شصت,در آیه منم,جایی که زنی با دوقلوهای دوتخمکی اش زندگی می کرد.جایی که گذرگاه تاریخ بود و شاهد نفس کشیدن و بزرگ شدن ولوتا;خدای چیزهای کوچک!

از اینکه زمان را در کلمات جاری ساختید و جاودانه کردید و به من اجازه دادید تا چندین و چند باره آن لحظات عظیم را مرور کنم.

از اینکه در جهان ذهن من حفره ای به شکل آیه منم ایجاد کردید و دنیای خیالم را با توصیفات دلنشین تان رنگ زدید.

از اینکه باعث شدید آمو را بشناسم,راحل و استای نازنین (همان کس که کلمات از او گریخته بودند)و ولوتا را. از اینکه مرا در لحظات لغزش تاریخ سهیم کردید.برای همه ی اینها و برای تمام  حس هایی که نمی توانم توصیفشان کنم از شما متشکرم.

از دعوتتان نیز ممنونم,لذت بردم ; هر چند گاهی زبان نوشته تان ثقیل میشد و مرا در فهمیدنش دچار رنج می کرد اما آنقدر مستم کردید که نفهمیدن چند جمله چیزی از سرخوشی من کم نمی کند!

پ.ن:خدای چیزهای کوچک رمانی است به نوشته خانم آرانداتی روی, که در فهرست کتابهایی قرار دارد که باید پیش از مرگ خواند!

 

 


 
comment نظرات ()